راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

شیرین زبون مامان

  یه شعر بامزه من و بابا اتا برای رامیلا می خونیم که رامیلا خانم هم جواب میده :     من و بابا اتا می گیم : آی قربونش آی قربونش . رامیلا جواب میده : بله باز من و بابا اتا میگیم : مامان ساناز قربونش یا بابا اتا قربونش . بعد دیروز برای اولین بار من و بابا اتا که اینو خوندیم رامیلا در جواب گفت : من و بابا اتا گفتیم : آی قربونش آی قربونش . رامیلا جواب داد : بابا اتا قربونش یا مامان ناناز قربونش . با اوج خستگیمون بیهوش شدیم وقتی اینو گفت .   ...
24 مهر 1390

اسباب بازی های جدید

من و بابا اتا به خاطر خاله جون که مریض و بیمارستان بستری شده حدود 10 تا 15 روزی هست که وقتی رامیلا صبح زود میذاریم خونه آناجون دیگه تا بعدازظهر نمی بینیمش من چون به خاطر تایم شیر زودتر می رم خونه ولی الان دیرتر می رم رامیلا عادت کرده، دیروز 23/7/90 صبح که گذاشتیمش خونه آناجون خواب بود وقتی بیدار شده شروع کرده بازی کردن و غذا خوردن تا من برم سراغش طبق روال هر روز سر ساعت 2 منتظر من بود که برم خونه ولی به خاطر خاله همسرم رفتم ملاقات از ساعت 2 تا وقت ملاقات که بقیه اومدن سر پا بودم و خیلی خیلی بهم فشار اومده این چند روز خیلی خیلی خسته هستم خلاصه اینکه وقتی بعد از ملاقات رفتیم سراغ دخترکم ساعت حدودای 6 یا 7 شده بود که خیلی دیرتر از...
24 مهر 1390

دعا

سلام نی نی کوچولوهای ناز میخوام ازتون خواهش کنم برای خاله بابا اتاجونم دعا کنید حالش خوب نیست رفته تو کما دوست دارم با اون دلهای پاک و نورانی تون براش دعا کنید که زودتر خوب بشه و بابا اتاجونم از ناراحتی در بیاد . از همه دوستای جون جونیم و مامانای گلشون ممنونم .   ...
23 مهر 1390

فرشته مامان

قربون اين شيطوني هات برم . ماماني فدات بشه، ديروز سر كار خيلي خسته شده بودم وقتي رسيدم خونه آنا تا بيام دنبالت ديگه نا نداشتم اوج خستگيم بود اصلاً حوصله نداشتم، راميلا طبق معمول هر روز هم سر حال بود و شيطنت مي كرد و دورو ور من هم مي چرخيد وقتي يكمي از كارام انجام دادم و نشستم دخملم اومد نشست روي پاهام با چشمان مظلومش زل زد تو چشمام كه خودش رو يكمي لوس كنه بعد هم با اون لبهاي خوشكلت يه بوسه زدي به لپم اينقدر خوشحال شدم و تمام خستگيم با اين كارهات بر طرف شد .   ...
19 مهر 1390

عشق مامان

         نفس مامان          دختر گلم آخه کی بزرگ میشی که برات تعریف کنم از کارهای بامزه ای که انجام می دی . عزیز دل مامان خانم شده، بزرگ شده، دیگه تو کارهای خونه کمک مامان می کنه حرف گوشکن شده، وقتی می خوایم غذا بخوریم می یاد کمک می کنه وسایل سفره رو میبره میزاره وقتی هم که غذا خوردن تمام شد زود بلند میشه کمک می کنه تا ظرفها رو جمع کنه، قربون اون دستای کوچولوت بشم که کمک مامان می کنی . جوجوی مامان یک کار قشنگه دیگه ای هم انجام می ده اونم اینه که وقتی لباسهارو شستم میره از توی لباستشویی لباسها رو در میاره و ...
19 مهر 1390

درد دل مامان برای رامیلا

  نمی دونم چه طور توصیفت کنم که تو همه زندگیمی . یه روزهایی می شینم فکر میکنم، خیلی نگران آیندت میشم خدایا یعنی چی می شه امیدوارم که عاقبت بخیر بشی. اصلاً فکر نمی کردم اینقدر زود بزرگ بشی همیشه با خودم فکر میکردم که اگه یک روز بچه دار بشم چکار باید بکنم، چه کارهایی براش باید انجام بدم ( تربیت، درس خوندنش، دانشگاه رفتنش ............. ) حالا که به دنیا اومدی خیلی خوشحالم و حسی خوبی دارم. ولی وقتی کوچکتر بودی این همه نگرانت نبودم که الان داری بزرگ میشی نگرانتم، دوست داشتم می دونستم در آینده چی میشه که کمی از نگرانیهام در موردت کمتر بشه. اصلاً فکر نمی کردم اینقدر زود بزرگ بشی که تو کار...
19 مهر 1390

روز کودک مبارک

      روز کودک رو به تمام نی نی های کوچولو تبریک میگم از جمله نی نی کوچولوی خوشکل خودم روزت مبارک .     دخترکم کودکی کن حسابی لذت ببر از تمام لحظاتش که این روزها بهترین روزهایی است که داری سپری می کنی، این لحظه ها بهترین و زیباترین دوران زندگیت است که بازگشتی ندارند و باید قدر تمام ثانیه ها و دقیقه ها و ساعتاش رو بدونی .    اولین روز کودکیت رو بهت تبریک میگم .     ...
16 مهر 1390

شعر خوندن رامیلا

    پرنسس مامان با کمک بابا اتا یه شعر قشنگ به زبون خودش می خونه در جواب بابا اتا میگه  :         بابا : عمو زنجیر باف . رامیلا : بئه بابا : زنجیر منو بافتی . رامیلا : بئه بابا : پشت کوه انداختی . رامیلا : بئه بابا : بابا اومده . رامیلا : چیچی اوورده بابا : نخود و کشمش با صدای چی . بابا : هاپو . بعد رامیلا خانم صدای هاپو در میاره . ...
15 مهر 1390

سالگرد ازدواج مامان و بابا

  امروز تاریخ 11/7/90 سالگرد ازدواج من و اتابک است، به خاطر این از طرف خودم و رامیلا برای اینکه اتابک ( بابای رامیلا ) رو سوپرایز کنم از اداره که بر می گشتم رفتم گلفروشی، یک دسته گل گرفتم تا از طرف خودمون تقدیم کنیم به اتا عشق زندگیم و بهش بگیم که دوستش داریم . همسر عزیزم دوستت دارم .         ...
13 مهر 1390